ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

473

قصص الانبياء ( فارسى )

زنده نتوانستى كرد . ملك گفت كرا زنده كرده است ؟ گفت در محلت ما پير - زنى است او را گاوى بود و بجز آن گاو ديگر هيچ چيز نداشت ، آن گاو بمرد ، آن پيرزن مىگريست . جرجيس او را گفت چرا مىگرى ؟ احوال بگفت . جرجيس گفت مرا بنزديك آن گاو مرده ببر . چون ببرد ، چيزى بگفت و عصايى داشت بر آن گاو نهاد آن گاو « 1 » زنده شد . چهار هزار كس آن روز بخداى جرجيس ايمان آوردند . چون داذيانه آن سخن بشنيد آن چهار هزار كس را بگرفت ، بعضى را بكشت ، و بعضى را بزندان كرد ، و بعضى را از ناحيت بيرون كرد . آن كسان را كه مىكشت جرجيس را مىگفت اگر خداى تو قادرست بگو تا دست من از بندگان خود كوتاه كند . جرجيس گفت خداى من صبور است ] b 532 [ و چون بگيرد سخت بگيرد . اين بندگان او را كه تو مىكشى امروز ايشان را دشخوار مىآيد و ليكن فرداى قيامت گويند اى دريغا كاشكى ما را پيشتر از آن كشته بودند . چون بهشت و درجات خود ببينند ، و جاويدانه در بهشت باشند با صد هزار نعمت و تو در دوزخ باشى با صد هزار عذاب و عقوبت ، كه نه اين بدان ماند و نه آن بدين ماند . و جرجيس چون اين سخن مىگفت داذيانه در آن وقت نان مىخورد و چهارده كس از وزيران و نديمان با او نان مىخوردند و بر كرسيها نشسته بودند گفتند يا جرجيس اگر تو اين كرسيها را كه ما بر وى نشسته‌ايم سبز گردانى و باز همان درخت گردانى كه از اول بودند و هر درختى ميوهء خويش برآرد و ما آن ميوه بخواريم ، آنگاه ما دانيم كه خداى تو حقست و به دو بگرويم . جرجيس دعا كرد آن كرسيها سبز گشت و همان درخت گشت كه بود ، و ميوهء خود بر

--> ( 1 ) - در همان ساعت .